دیشب موقع خواب یه دفعه صداتو شنیدم انگار کنارم بودی...اسممو صدا کردی حتی نفست رو حس کردم...چشمامو بستم تا اگه یه رویاست ادامه پیدا کنه...حتی بوی تنت توی اتاق پیچید...می ترسیدم چشم باز کنم و همه چیز یه دفعه ناپدید بشه...دستامو آوردم جلو شاید گرمی دستاتو حس کنم ولی هیچی نبود...دنبالت گشتم ولی نبودی...اشکام سرازیر شد...می دونستم همه چی فقط یه خیال بود ولی بعدش احساس تهی شدن کردم... بی تو همه چی برام بی معنی میشه حتی رنگها هم دیگه جلوه ندارن...بلند شدم رفتم جلوی آینه تا به قول یکی از دوستام کسی رو ببینم که به من لبخند می زنه و میگه امیدوار باش...ولی دو تا چشم قرمز پر درد به من خیره شده بود بی هیچ امیدی اونم سرش رو تکون می داد...اونم مثل من هوای تو رو داشت... مثل من که هر لحظه ام با درد دوری از تو همراه...چشمم به شعر فروغ افتاد که نوشتم و قابش کردم زدم کنار آینه:
دیروز به یاد تو آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و سینه فشاندم
چشمانم را نازکنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز
او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب
کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند
او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دلاویز تنم را
ای آینه مردم من از این حسرت و افسوس
او نیست که بر سینه فشارد بدنم را
من خیره به آینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنل این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن٬ چه بگویم٬ که شکستی دل ما را
این رو به یاد تو خوندم و اشک ریختم... توی تنهایی سکوت خونه و فقط به یاد تو های های گریه کردم به یاد اشکایی که با هم ریختیم...و من به حرمت همون اشکا هنوز به انتظارت نشستم...بیا نازنینم بی تو بی قرارم...بیا که دل من دیگه بی طاقت شده... بیا
یا علی
+ کی نوشته ؟ صنم در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت
0:40 |