تبليغاتX
من عاشق زندگی ام با همه ی خوب و بدش ...
امروز این آخرین نامه ایه که بهت می نویسم...تمام روزای تنهایی... تمام روزای غم همه دیگه گذشته...می خواستی به خودت ثابت کنی حتی اگه رهام کنی بری دنبال زندگی خودت بازم به پات می مونم...خوب؟ بهت ثابت شد مگه نه؟ ۴ سال کم نبود برای محک زدن یک عشق؟ هرگز نگفتی منو با این بازیهات آزار میدی؟هرگز به اشکهایی که در تنهایی ریختم بها ندادی؟ گاهی فکر می کنم اصلاْ به من علاقه داشتی؟ مگه میشه آدم ادعا کنه کسی رو دوست داره و باهاش اینطوری که تو کردی رفتار کنه... روزای اول وقتی فهمیدم که باید فراموشت کنم وگرنه خودم نابود می شم...راستش نابودی رو شیرین تر می دونستم اما... تو بازم قلب خسته منو فریب دادی و با وعده های قشنگ دنبال خودت کشوندی...و من خالصانه به دنبال تو روان بودم تو چه فریبکارانه منو به سرگردانی و تنهایی می کشیدی... حرفای پدر اون شب وقتی توی خواب دیدمش چه ناگهانی منو از رویای تو بیرون کشید و توی واقعی رو به من نشون داد...هرگز نمی بخشمت نه چون هنوز عاشقت هستم یا حتی ازت نفرت دارم نه... نمی بخشمت فقط به حرمت عشقی که هرگز در من خاموش نمیشه...می دونم خیلی وقته منتظر این نامه هستی و می دونم باورت نمیشه اون دختری که به عشق تو زنده بود روزی جلوت بایسته و بگه برو... آره من خورد شدم وقتی نامردی رو دیدم... از هم پاشیده شد تمام وجودم...اما دستای مهربون مادر و پدر خورده های وجودم رو جمع کرد... و اشکای اونها تکه تکه های منو به هم وصل کرد تا جلوت قد راست کنم و بگم تو کسی هستی که باختی... تو عشقی رو باختی که بعد از کشتنش فهمیدی که چی رو از دست دادی... هرگز بخششی در کار نیست تنفری هم نیست دیکه حتی گریه هات هم بی اهمیت شده و می خوام بری از زندگیم بیرونت می کنم همونطوری که از قلبم بیرونت کردم...تو لیاقت عشق رو نداری برو تنها آرزوم برات اینه که تک تک کارهایی که با من کردی هر روز مثل فیلم جلوی چشمت به نمایش در بیاد...

 

 

سلام به تمام دوستان عزیرم

می دونم نوشتن نامه دهم رو خیلی عقب انداختم و می دونم این چیزی نبود که منتظرش بودین ولی نوشتم چون شما تنها سنگ صبورهای من هستید...سرزنشم نکنید اگه تلخ نوشتم... منو بی رح و نا مهربون ندونید...همیشه ناله های قلبم رو نوشتم و امروز فریادهای خشمش رو... اما به من تبریک بگید چون به زندگی برگشتم عشق ناکام و تلخ توان منو گرفته بود اما باز آغوش گرم مادر و دست مهربان پدر منو برگردوند... می خوام از اول شروع کنم و بگم سلام من صنم هستم و از آشنایی با همه شما خوشحالم منو بپذیرید.

یا علی 

+ کی نوشته ؟ صنم در جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 18:57 |

سلام سلام سلام

من برگشتم... رفتم، یه کمی گم شدم یا بهتر بگم رفتم تا خودم رو که گم کرده بودم پیدا کنم...راستش خیلی گشتم به جاهایی سرکشیدم که شاید باورتون نشه ولی رفتم و رفتم تا بالاخره یه گوشه خودم رو پیدا کردم در حالیکه زانوی غم به بغل داشتم و اشکام سرازیر بود... می دونین چیکار کردم؟؟؟ دستای خستمو گرفتم...خودم رو بلند کردم تا دوباره روی پاهام ایستادم...

 بهم تبریک بگین تا شادیم رو باهاتون تقسیم کنم

یا علی


بقیه اش
+ کی نوشته ؟ صنم در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 17:39 |
سلام به تو که برای من بهترینی

هنوز در آرزوی دیدنت می سوزم و درد می کشم و این درد را درمانی جز تو نیست... اشکهایم روی گونه روان است اما کو دستی که با نوازش گونه هایم آنها را پاک کند... گاهی از دوریت به ستوه می آیم به سوی آسمان فریاد می کنم آخر چرا؟؟؟ خدایا این همه درد چرا؟؟؟ بعد می گریم... کاش می دانستی که نیازم به تو ورای یک عشق زمینی است... کاش بودی... کاش....

 

یا علی

+ کی نوشته ؟ صنم در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 9:56 |
 

دستانم را به سوی تو دراز می کنم... ملتمسانه به دنبال دستانت می گردم... فضا خالی از حضور تو سنگین و عذاب آور به دستانم فشاری وارد می کند و من هنوز در جستجوی دستان گرم تو هستم...

تو نیستی... با تکرار این فکر گونه هایم از اشک خیس می شود... درونم نیاز به تو را فریاد می زند ولی سکوت لبهایم درد دوریت را تفهیم می کند...

ای کاش صدایت را می شنیدم که با خنده اسمم را می خواندی...

ای کاش دستان گرمت دوباره به نوازش من می پرداخت...

ای کاش در آغوشت آرام می گرفتم و این درد پایان می یافت...

افسوس که از تو دورم... افسوس از تمام بندهایی که ما را از هم جدا کرد...افسوس از زمانهایی که بی تو می گذرد و تنهایی را برایم به ارمغان می آورد... افسوس از درد دوریت که هر روز قلب عاشقم را نیشتر می زند...

بی تو می میرم

 

یا علی

+ کی نوشته ؟ صنم در جمعه نوزدهم خرداد 1385 و ساعت 16:5 |
 

دیشب موقع خواب یه دفعه صداتو شنیدم انگار کنارم بودی...اسممو صدا کردی حتی نفست رو حس کردم...چشمامو بستم تا اگه یه رویاست ادامه پیدا کنه...حتی بوی تنت توی اتاق پیچید...می ترسیدم چشم باز کنم و همه چیز یه دفعه ناپدید بشه...دستامو آوردم جلو شاید گرمی دستاتو حس کنم ولی هیچی نبود...دنبالت گشتم ولی نبودی...اشکام سرازیر شد...می دونستم همه چی فقط یه خیال بود ولی بعدش احساس تهی شدن کردم... بی تو همه چی برام بی معنی میشه حتی رنگها هم دیگه جلوه ندارن...بلند شدم رفتم جلوی آینه تا به قول یکی از دوستام کسی رو ببینم که به من لبخند می زنه و میگه امیدوار باش...ولی دو تا چشم قرمز پر درد به من خیره شده بود بی هیچ امیدی اونم سرش رو تکون می داد...اونم مثل من هوای تو رو داشت... مثل من که هر لحظه ام با درد دوری از تو همراه...چشمم به شعر فروغ افتاد که نوشتم و قابش کردم زدم کنار آینه:

دیروز به یاد تو آن عشق دل انگیز

بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم

در آینه بر صورت خود خیره شدم باز

بند از سر گیسویم آهسته گشودم

عطر آوردم بر سر و سینه فشاندم

چشمانم را نازکنان سرمه کشاندم

افشان کردم زلفم را بر سر شانه

در کنج لبم خالی آهسته نشاندم

گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست

تا مات شود زین همه افسونگری و ناز

چون پیرهن سبز ببیند به تن من

با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز

او نیست که در مردمک چشم سیاهم

تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند

این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب

کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند

او نیست که بوید چو در آغوش من افتد

دیوانه صفت عطر دلاویز تنم را

ای آینه مردم من از این حسرت و افسوس

او نیست که بر سینه فشارد بدنم را

من خیره به آینه و او گوش به من داشت

گفتم که چه سان حل کنل این مشکل ما را

بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش

ای زن٬ چه بگویم٬ که شکستی دل ما را

این رو به یاد تو خوندم و اشک ریختم... توی تنهایی سکوت خونه و فقط به یاد تو های های گریه کردم به یاد اشکایی که با هم ریختیم...و من به حرمت همون اشکا هنوز به انتظارت نشستم...بیا نازنینم بی تو بی قرارم...بیا که دل من دیگه بی طاقت شده... بیا

 

یا علی

+ کی نوشته ؟ صنم در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 0:40 |
 

شب سیاهی کرد و بیماری گرفت

دیده را طغیان بیداری گرفت

دیده از دیدن نمی ماند٬ دریغ

دیده پوشیدن نمی داند٬ دریغ

رفت و در من مرگزاری کهنه یافت

هستی ام را انتظاری کهنه یافت

آن بیابان دیدم و تنهاییم را

ماه و خورشید مقواییم را

چون جنینی پیر٬ با زهدان به جنگ

می درد دیوار زهدان را به چنگ

زنده٬ اما حسرت زادن در او

مرده٬ اما میل جان دادن در او

خودپسند از درد خود ناخواستن

خفته از سودا بر پا خاستن

خنده ام غمناکی بیهوده ای

ننگم از دلپاکی بیهوده ای

غربت سنگینم از دلدادگیم

شور تند مرگ در همخوابگیم

نامده هرگز فرود از بام خویش

در فرازی شاهد اعدام خویش

کرم خاک و خاکش اما بویناک

بادبادکهاش در افلاک پاک

ناشناس نیمه پنهانی اش

کو به کو در جستجوی جفت خویش

می دود٬ معتاد بوی جفت خویش

جویدش گهگاه و ناباور از او

جفتش اما سخت تنهاتر از او

هر دو در بیم و هراس از یکدگر

تلخکام و ناسپاس از یکدگر

عشقشان٬ سودای محکومانه ای

وصلشان٬ رویای مشکوکانه ای

این شعر رو امشب بارها و بارها خوندم...نمی دونم چرا ولی با وجود این سر درد لعنتی که باز شروع شده یه دفعه دلم هوای حرف زدن با تو رو کرد... گفتم نرم پای کامپیوتر که اوضاعم خراب تر می شه...دیوان فروغ رو برداشتم همین طوری بازش کردم... این شعر اومد ... یه بار دو بار سه بار... بارها و بارها خوندمش...با خودم گفتم شاید تو هم بخوای بخونی... اینجا نوشتم برات تا اگه یه روزی به این کلبه حقیرانه اما پر عشق سر زدی بخونی...

این شبا و روزا برام داره خیلی سخت و تلخ می گذره...سعی می کنم کمتر بهت فکر کنم... ولی خودمو گول می زنم... مگه می شه یه لحظه از فکر تو غافل شد... این حرفا مال امروز و دیروز که نیست... واسه من شده عادت... دلم برات خیلی تنگ شده... دیگه هیچی سر حالم نمی یاره...

کاش می شد بیای و دیگه نری... دیگه ازم دور نشی... فقط مال من بشی... اما...

 

یا علی

+ کی نوشته ؟ صنم در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:28 |

 

جز به سوی تو مرا راهی نیست

+ کی نوشته ؟ صنم در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:2 |
 

خسته ام از این همه انتظار بی حاصل از حرفات راحت می فهمم تو قصد اومدن نداری... این منو می ترسونه... یعنی می خوای با منو عشقم چیکار کنی؟؟؟

شاید تو هم خسته شدی...شاید تو هم دیگه طاقت این دوری رو نداری...شاید با خودت فکر کردی که واقعا انتظار هردوی ما بی حاصله پس چرا با خودمون و احساسمون بازی کنم...البته راستشو بخوای اینو فقط واسه دل خودم می گم...خوب می دونم تو اصلا اهل این فکرا نیستی...کار کار کار و اون چیز دیگه که فقط منو تو می دونیم ...

می دونی نه باید بگم نمی دونی چقدر بهم سخت می گذره؟؟؟ وقتی برات پیغام می ذارم و بعد انتظار برای جوابی که گاهی اصلا نمیاد...

یه زمانی عشق برام فقط شور بود...هیجان با تو بودن و گریز زدن برای تنها بودن با تو...تو هم مثل من بودی...پا به پای من می اومدی ... ولی بعد یه دفعه همه چی عوض شد...

من و تو دور شدیم دیدارهامون از هر روز به هفته و ماه کشید...حالام که ماهها داره همینطوری طولانی تر می شه... آخرین باری که اومدی یادته... تا لحظه ای که بری از پشت شیشه نگات کردم...نمی دونم چرا اون موقع اشکام همینطوری پایین می اومد...ولی انگار همون موقع یه چیزی به من می گفت که دیدار بعدی به  این زودی ها نخواهد بود...و من غافل از این حس غریب فقط اشک می ریختم...

تو برام دست تکون دادی و رفتی...بعد از تو ساعتها گریه کردم...فقط برای تو ... برای با تو بودن... برای تو رو داشتن...حالا بازم دارم گریه می کنم... اما این بار برای خودم... برای اینکه مال من نیستی و نخواهی بود... برای اینکه نمی تونم با تو باشم... برای اینکه ... نبودنت آزارم میده کاش می اومدی... در می زدی وقتی در رو باز می کردم بغلم می کردی و می گفتی سلام... اومدم با خودم ببرمت...اومدم بریم جایی که هیشه با هم باشیم...یه جایی دور از اینجا...جایی که کسی به ما برای عشق خورده نگیره...تو زندگیمون سرک نکشه... کاش می اومدی.....

نگام هنوز به نقطه ای که رفتی ثابت مونده می خوام برگردی ... از خدا فقط تو رو می خوام...همین و بس

بیا عزیزترینم بیا

یا علی

+ کی نوشته ؟ صنم در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:37 |
 

 مدام پیغام می دم لعنت به این دوری...چرا جواب نمیدی؟؟؟ نگرانیم لحظه به لحظه زیادتر می شه... ولی از تو خبری نیست...بعد یه دفعه می گی حالت خوب نیست... نمی تونی حرف بزنی با فلانی هستی و باز سکوت... پیغام بی جواب پشت هم...دیگه از کوره در می رم... نم اصلا خوددار نیستم اونم با تو...بابا لعنتی بفهم دارم از نگرانی دیوونه می شم... بگو دردت چیه؟؟؟ از من ناراحتی خوب بگو واسه چی؟؟؟؟ بازم سکوت دو روز می گذره با یه دنیا درد و رنج و دلشکستگی و در جواب پیغام تند من می گی فردا صحبت می کنیم... من بازم غرغر می کنم...بابا دردت چیه کشتی منو حرف بزن!!!!!!!!!!!! با من مشکل داری بگو ولی پا در هوا نگهم ندار... بعد از چند لحظه می گی ... من با تو مشکلی ندارم...از جای دیگه ناراحتم...منو می بوسی و می خوابی و من تا صبح مژه به هم نمی زنم... مثل شبهای قبل...با قلب و روحم بازی می کنی... داری منو از دست می دی ولی چشماتو بستی...می گی این همیشه هست...ولی شاید یه روزی برسه که وقتی چشماتو باز کنی دیگه هرگز منو نبینی...پس تا وقت داری چشماتو باز کن...زمان مثل باد می گذره...من دارم توی تنهایی هام غرق می شم...تو هرگز دیگه نمی تونی پیدام کنی...الان بیدارشو خواهش می کنم...دستمو بگیر و از تاریکی منو بیرون بکش

 

یا علی

+ کی نوشته ؟ صنم در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:41 |
 

هوا خیلی سرده... می دونم دیگه هیچی نمی تونه گرما رو به من برگردونه...بی تو زندگی یعنی تنهایی و تنهایی با مرگ برای من فرقی نداره...ابرهای سیاه آسمون رو تیره کردن... خورشید گم شده...و من بی هدف توی یه دایره کوچیک دور خودم می گردم؟؟؟

چی می خواد بشه یعنی دنیا تموم شده...نکنه من مردم؟؟؟؟ دستامو بطرف صورتم می برم...سرماش مشمئزم می کنه...نه هنوز زنده ام...کجام توی یه جای غریب... نمی دونم اصلا کس دیگه ای هم اینجا می تونه باشه؟؟؟؟

تنهام تنهای تنها...

یا علی

+ کی نوشته ؟ صنم در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:44 |